یاد داشتهای شمال
...خال زیبایی پشت لبش بود ولی گیر داده بود که میخواهم عملش کنم برش دارم ..پدر مادرش راضی نمیشدند نه اینکه پول نداشته باشند فکر میکردند از زیبایی دخترشان کم میشود ..مارا واسطه کردند از خر شیطان پایین بیاوریمش ....میگم عمو جون حیفه خال قشنگیه و خوب جایی نشسته ..زیر بار نرفت که نرفت ..گفتم حداقل علتشو به پدر مادرت نمیگی بمن بگو یه بهانه برای آنها بیاورم قبول کنند ...گفت عموجون اگه خود شما از صبح که پا بیرون خونه میگذارید هر ننه قمری جلوتون سبز شد خطاب بشما بگوید..من بخال لبت ایدوست گرفتار شدم ..چکار میکردید ...دیدم طفلی حق داره ..آخه منم خودمو آماده کرده بودم همین شعر وبراش بخونم ..ولی شانس آوردم یادم رفت ...روزگاری شده والله
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 19:17 توسط علی اصغر بیک وردی
|