دو هایکو از کوبایاشی ایسا.....

چکاوک بر شاخسار آلو

 

پاک می کند

 

پای گل آلودش را

 

..........................................................

 

زیر بید مجنون

 

برگی چسبیده در دهانش

 

توله سگ در خواب

  

  http://kashefanehich.persianblog.ir محمدشریفی                        

هایکوهای جبهه........

دشت 


روشن از شلیک


سرها در گریبان


................................................................................


پل کافی نبود


قمقمه را هم برد


رود خروشان






هایکوهای شمال......

می رود در مه

 

لاک پشت

 

با نقشی از صلیب

.................................................................................

پشت به دریا 

 

نشسته

 

هنر پیشه ی ماه رو

 

 

 

 خطیرات .....4........ساده دل

                                     

      ماه مبارک رمضان بود کاسبی سوت کور ...دوست عکاسمان گفت

 خبری نیست هوا را داشته باش برم آرایشگاه یه حالی به سر وصورتم       

   بدهم. منهم مگس کش را برداشتم برای رفع بیکاری..که یه مشتری      

 وارد  شد ..گفت میخواهد از کمرش عکس بگیرد ودفترچه ی بیمه اش

  را داد بمن....میخواستم بگویم اشتباه آمده رادیو لوژی طبقه اوله

  اما  دیدم مهر وامضای دکتری پای نسخه ست که دوستی  اهل طنز

  شاعر  ادیب وهمسایه ی دیوار به دیوار

...گفتم باشه نیمکتی آوردم ..ودستور دادم.....لطفا شلوار را کامل بکشید

 پایین........ ایشون  هم بی هیچ اکراهی پایین نورانی خود را در اختیار

  بنده قرار دادند ومنهم مانند فتویی های مجلات صور قبیحه.....

   از کمرو کپل شان حسابی تصویر برداری کردم.... ساعتی بعد عکسها

     آماده....... برد پیش پزشک متخصص .....  دکتر جان طناز هم که

    اشتباه مریض وشوخی مرا دریافته بود ....مجددا همراه با یا داشت

   دیگری به من برش گرداند.......... مریض با خجالت فرمودند ..شرمنده...

     دکتر گفته از سوی دیگر هم باید عکس  بگیری ....دراز کشید و   

           و ماشانس  اینرا داشتیم از سوی تاریک ماه هم

      عکسهای بر جسته بگیریم....لایق فرستادن به فستیوال  

     ونمایشگاه های ینگه دنیا  که زرت وزرت بش جایزه بدهند 

   چند هفته دل تودلم نبودکه می آید ودعوا  و  دادگاه......دوماه بعد آمد

      که این دکتر عوضی  بدرد نمیخوره.....رفتم جای دیگه ...دکتر گفته

 

 .... برو عکس هایی که  قبلا گرفتی را بیاور 

                                      

                         خوب ببین  خوب رخان چون کنند

                       صید خواطر به چه افسون کنند

                        اهل نظر جمله دعایش کنند

                        شیفتگان جان به فدایش کنند

  

 

  

                             

هایکوهای جبهه

 

به راحتی میگذرند         *    *              در هذیان

از میدان مین               *    *              از باغ می پرسید

رویاها                        *    *              سرباز  مجروح

خطیرات 3 ....گناه کار بلخ

گنه کرد در بلخ

 

 فری در رو باز کرد و سراسیمه و عصبی  اومد توی اتاق، نه گذاشت و نه برداشت و همچین بی هوا و بی مقدمه گفت:مر....که خواهر........  آدمو می زنه! بی......

مادرش هاج و واج نگاش کرد و گفت: درست صحبت کن!... فری که هنوز نفهمیده بود  چی گفته؛ گفت: آخه مگه می ذاره؟!

مادرش گفت: کی و میگی ؟ کی نمی ذاره؟!

فری گفت: دایی محسن دیگه!

مادر مث فنر ازجا پرید و گفت: تو به داییت چی گفتی؟ چه ........ خوردی؟!ا....

فری که تازه فهمیده بود چه فحشی داده و به گفته مادرش، چه ....... خورده، گفت:

 ببخشین، ...... خوردم

مادر گفت: تو غلط کردی! ول .........بی.........رف

فری گفت: می خواین برم ازش عذرخواهی کنم؟

 مادر گفت: خاک توی اون سرت!! باید از من عذرخواهی کنی بدبخت نه از اون...

عامر برادر کوچکتر فری که تا اون موقع ساکت نشسته بود پرید وسط گفت: مامانی راست می گه دیگه. تازگیا خیلی پر رو و بی ادب شدی دراز دیلاق

هنوز جمله عامر نگون بخت منعقد نشده بود که مادر  که انگار از پیش با فری هم  هماهنگ کرده بودن، با هم گفتن:

خجالت بکش، آخه کسی با برادر بزرگتر خودش این طور صحبت می کنه … بیشعور  ......نشور گم شو برو بیرون!! عوضی

 

********************************************

 

چند ساعت بعد از این گفت و شنودها، نشست محاکمه و بازخواست عامر، در انباری  خانه برگزار شد و جالب اینکه رییس این دادگاه خانوادگی کسی نبود جز دایی محسن دایی  که حسابی جو گرفته بودش، روی صندوقچه چوبی گوشه انباری نشسته بود و داشت در گوشی یه چیزایی به مادر یا همون خواهرِ خودش می گفت. با اومدن پدر که از شدت عصبانیت داشت چپ چپ به عامر نیگا می کرد گوشه سبیلش  رو می جوید، دادگاه خانوادگی رسمیت پیدا کرد و دایی گفت: ما همه مون اینجا جمع  شدیم تا خانواده را از یک معضل و آفت بزرگ که می تونه بنیان هر خانواده ای را از بین  ببره نجات بدیم و اون چیزی نیست جز بی ادبی، بدزبونی و قدرناشناسی!نسبت به  برادر بزرگتر...  مادر گفت: آفرین خان داداش، خوب گفتی .!

فری  گنهکار اصلی گفت: اگه اجازه بدین من بعنوان برادر بزرگتر اولین پرسش و از این "...غ.." بپرسم  آخه تو که هنوز بچه ای خیلی چیزا را نمی دونی کی میگه بیخودی  ز...بزنی ال.... عامر بیچاره گفت: اولا من بچه نیستم؛ 20 سالمه... تازه مگه نشنیدی دایی گفتن که می خوان جلو بدزبونی را بگیرن؟!

دایی محسن یا همون رییس دادگاه خانوادگی گفت: بشین بچه حال نداری، آخه به تو چه که من چه ......ی خوردم وچه  ز.....ی زدم ...زدم ؟ مادر پرید وسط معرکه گفت: اگه جلو زبون صاب مرده ت رو گرفته بودی کار به اینجاها نمی کشید که منو جلوی داداشم سکه یه پول کنی.....ه. الهی خیر از جونیت نبینی بچه ی......ن نشور ....... فری گفت: دیدی؟! مادر هم بهت گفت بچه!

عامر گفت: پس چرا هروقت می خوام با بچه های محل برم بیرون؛ می گین تو دیگه بزرگ شدی، زشته که با بچه ها بری بازی کنی  حرف در میارن یا هروقت  –شاگرد بابا- نمی آد تعمیرگاه همه تون می گین که من برم کمک بابا، چون دیگه بزرگ شدم ولی حالا...

بابا که تا اون موقع ساکت نشسته بود یه دفعه غرید که دِ.. آخه پدر...... بی.......! تو چرا اینقدر پررویی؟ وختی چند تا بزرگتر بهت یه  چیزی می گن، بگو چشم؛ اونا که دشمن نیستن، هستن؟   هستن یا نیستن؟ عامر که حسابی گیج شده بود، سرش به نشانه "هستن" انداخت پایین ولی بادیدن چشمای از حدقه بیرون زده باباش خیلی زود و البته  محکم سرش رو پس اندخت، به طوری که رگا و استخونای پشت گردنش "قِرِچ" صدا کرد!

دایی محسن گفت بذارین من سه تا پرسش فنی و محکمه پسند از این کره ... بپرسم تا بهش ثابت کنم که اندازه........هم نمی فهمه!

فری و مادر و پدر با هم گفتن: بپرس...

دایی گفت: تو می دونی چرا همه می گن: سازمان سنجـش ولی هیشکی نمی گه سازمان طبلـش؟ یا چرا می گن: کنکور نمیگن کن کر ؟

با شنیدن این پرسش ها، عامر فهمید که زبون جُنبوندن و فک زدن، نه تنها سودی نداره بلکه ممکنه دیونه هم بشه، برای همین گفت: ببخشین، من غلط کردم.همه یک صدا و با هم گفتن: تو .... خوردی که غلط کردی با هفت جد وآبادت وشروع کردند به  زدن  

            گنه کرد در بلخ آهنگری.......به شوشتر زدند گردن مسگری

تهنبشت: لطفا جای نقطه هارا به اندازه  پر کنید نه بیشتر.              

نویسنده...........ملک خورشید.                                   .  http://www.khorshid85.blogfa.com/          باز پروری اشخاص.....وافزودن پیاز داغ  بیک

 

هایکوهای جبهه  سن ریو

 

ترکش خمپاره                 *           ممد نیستی ببینی

لانه می سازد                *           بی ویزا و تفنگ

برای گنجشکان               *            به کربلا می رویم

....................................................................................

      تولد دو باره ی  خرمشهر  مبارک باد

 

هایکوهای جبهه

 

جلا گرفته                          *             نام اش برکوچه بود

ستاره های فرمانده              *             که باز گشت

از بارش دیشب                   *              اسیر