ها یکوی شمال


 

بهم میزند ظر ف غذایش

مگر باز آید

گربه ی رفته در باران

................................

بیرون از چادر اهدایی

کفش های عروس

باران پاییزی

................................................

هایکوی بالایی (گربه)را از یک هایکوی ژاپنی ..کپی فرمودیم

در جستجوی

کودک گمشده

با صدای طبل کوچک خودش..........گوینده نا شناس بود ماهم رحم نکردیم ...بارها با این کلک گربه را بازگردانده بودم پس کمی حق داشتم ..وسوسه است دیگر ...ولی کار خوبی نیست بدآموری نشود  دزدی  دزدی است حتی اگر کامل لباسش عوض شود 

 

 

.


 





هایکوهای جبهه


در کدام  کلاهخود
افتاده بر خاکریز 
بیابم   عکست را

........................

چشم بر ماه

خاموش شد

سرباز

.........................................

 http://www.geroodmana.blogsky.com/   هایکوها و موسیقی زیبا ...گرود مانا

 

هایکوی شمال

هنوز چند پله

فرصت

سیل بگیرد خانه را

...............................................................

 خیس از باران

چشمانش تنگ

می دود شالیکار  

............................................................................

  http://youtu.be/Q8Tiz6INF7I

آخر ......زمان

...زنش شکایت داشت که شوهرش چند سالی است گیاهخوار شده وروزگار   آنها را سیاه کرده نه میتوانند مهمان دعوت کنند نه میتوانند مهمانی بروند ......پیگیرشدم وبا او سر صحبت را باز کردم ببینم گیاهخواریش طبق مد زمانه است یا علت دیگری دارد..سوار ماشینش کرد ساعتی بعد سر از هشتگرد ویک باغ در آوردیم تا وارد شدیم چند تا گوسفند بزرگ وکوچک بع بع کنان آمدند استقبال چنا ن آنهارا در آغوش گرفت که فرزندانش را هرگز...وشروع به تعریف داستان کرد..میگفت  برای عید قربان رفتم گوسفندی خریدم وآوردم در پارکینگ بستم وآبی ومقداری علف جلوش ریختم تا فردایش قربانی شود ودر حالیکه اشک در چشمانش حلقه بسته بود ادامه داد که گوسفنداز وقتی که بستیم ... ناله را شروع کرد وطوری شد که همسایه ها آمدند پایین  وهیچکس علت را نفهمید همه دندان روی جگر گذاشتیم وناله ها را تا صبح تحمل کردیم تا قصاب بیاید وکار را تمام کند وما به اجر اخروی برسیم....صبح شد وقصاب آمد وقتی گوسفند را زمین زد استغفرالله ی گفت وبلند شد ویک لعنت بلند بالا فرستاد وچیزی بمن نشان داد که دیگر تا آخر عمر گوشت نمیخورم  فروشنده ی گوسفند برای سود بیشتر آلت تناسلی گوسفند را با ریسمانی بسته وآب فراوانی بخوردش داده بود تاسنگین شود وقتی ریسمان را گشودیم حیوان خون زیادی ادارار کرد ومن از هرچه گوشت متنفرشدم  وآوردم ش اینجا که تا آخر عمر بی دغدغه زندگی کند...شاید از بار گناهانم کم شود

ومن حرفی نداشتم کاش میشد همین بلا را سر آن چوبدار آورد تابفهمد گوسفند هم درد میکشد ...

....................................................................................


روز جهانی معلم گرامی باد

ها یکوی شمال

 

سوز پاییزی .

 

همچنان در عوعو..

 

سگ نارنجستان

...............................

 تهنبشت :: دوستی گفت تنافر باغ بغلی زیاده تبدیل به نارنجستان شد..تازه فهمیدم چرا از شعر های متنافرخوشم نمیاد نگو کلمات از هم متنفرند عینهو آدما  درود بر دوست