غروب
...... گرمای وحشتناک خط کمتر شده بود ..تفنگ شو گرفت سمت خورشید رگباری خالی کرد که چرتمان پاره شد ....پرسیدم خل شدی چرا فشنگ ها را حروم میکنی .. گفت خل نشدم میخوام دخل آفتابو در آرم ..تا حالا که مغز مارو جوش آورده بود ..حالا سرشو انداخته پایین داره میره تو خاک دشمن غروب کنه وکپه ی مرگش و بزاره ..دیدم راست میگه ..قمقه را در آوردم نصفش خالی کردم روی سر او نصفش هم روی سر خودم ..بدمصب جوش بود ولی باز کمی خنک شدیم ..خورشید هم رفت خاک دشمن گم وگور شد
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۲ ساعت 21:28 توسط علی اصغر بیک وردی
|