هایکو های شمال...
خسته و خاک آلود ..
پوتین های هزار پیکر افتاده را ،
پوشیدند ،
و از شط گذشتند .
...........................................
هوای سرد ..
سایه ات را بر دار
صنوبر ها خم شده اند
.............................................
به دیاری که غروب ..
ریخته روی پنجره ها ،
مشت مشت ، شبتاب ،
هوا میکردند .
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 2:37 توسط علی اصغر بیک وردی
|