....گوشی زنگ خورد ..تصویر و شماره ی دوستی افتاد که سه سال پیش ناگهانی فوت کرده بود..با تعجب گوشی را بر داشتم ولی هیچ صدایی نمی آمد فقط سکوت بود دلم گرفت ..گفتم الاغ جان بی شعور  نفهم بیخبر مردی ورفتی  حالاهم که اون دنیایی آدم نشدی د حرف بزن چرا خفه خون گرفتی..کی میخوای آدم بشی ...همینجور که مرده را چوبکاری میکردم صدای خنده ی زنانه ایی بگوشیم رسید معذرت خواستم گفتم شاید اشتباه گرفته ...خودش را معرفی کرد...دختر دوستمان بود می گفت عمو داشتم عکس های قدیمی را نگاه میکردم  یهو دلم تنگ شد برای شما که همیشه با چنین الفاظی سر به سر پدرم میگذاشتید گفتم یه حالی بپرسم ....آره عزیز گاهی لازمه حال هم را بپرسیم ..حال هم را بگیرم ..چند تا فحش آبدار بهم بدهیم تا شاید بفهمیم زنده ایم و نفس میکشیم ..وجود داریم ..جان خودم...تو نمیری..