........اوایل انقلاب بود و ماهم بد جور انقلابی ...پسرم تازه بدنیا آمده بود ..چون ضیعف بود در  بیمارستان ختنه اش نکرده بودند تا کمی جون بگیره ....نزدیک یکسالش که شد دیگه حوصله بیمارستان رفتن  نبود بردیمش درمانگاه محل..سپردمش دست دکتر ..خودم رفتم حساب کتاب کنم ..وقتی برگشتم کارش تمام شده بود بعد پانسمان بچه را داد بغل همسرم و بمن گفت خوب عمامه ایی پیچیدم فردا بیارید عمامه اش و عوض کنم ... که من انقلابی یهو قاطی کردم .. داد زدم مرتیکه به روحانیت توهین میکنی دست به یقه شدیم و دعوا ما طبق معمول با کله رفتیم تو صورت دکتر ..افتاد تو ویترین و یک مشت دارو وشربت وآمپول با صدای وحشتناکی ولو شد همه ریختند وکار بالا گرفت منو با دکتر را بردند کمیته ی محل ..در کمیته بی هیچ پرسشی طرف دکتر را گرفتند و سر من داد زدند که این لات بازی ها چیست ..آمدم قضیه را توضیح بدهم نگاه ملتمسانه ی دکتر را دیدم از خیرش گذشتم  دیدم مردانگی نیست  گفتم گرون حساب کرد منم زدمش ...چه بگویم که هرچی دکتر میگفت برادر من شکایت ندارم شاه قلی ها نمی بخشیدند ...با یه وضعی خلاص شدیم تونمیری جان خودم....