پنچر
.....زمان جنگ ..از اهواز با اتوبوس داشتیم بر میگشتیم به تهران ..راننده بخاطر کمبود گازوئیل سر پایینی ها افسار ماشین را ول میکرد تا در سربالا یی ها سوخت کمتری استفاده کند ودر هر ترمز یا لنگری که ماشین میخورد یک نفر یک صدای سیسی در می اورد ...آخر اعصاب راننده بهم ریخت زد کنار ..غضبناک رو به مسافرا گفت کی پنچر شده بیاد خودم پنچریشو بگیرم جز من هیچکس نفهمید چی شده مسافرا یا خواب بودند یا تو باغ نبودند..دلخور نشست پشت فرمون دیگه صدای پنچر شدن کسی نیامد ...چند دقیقه بعد رفتم کنارش نشستم براش چایی ریختم راننده هم یک پاکت تخمه در آورد و از روزگار نالیدم ..تا بلاخره من گفتم بد جور خودتو مدیون کردی ..هنوز شاکی بود که هزار جور بدبختی داریم مسافر ها هم سر بسرمان میگذارند...گفتم عزیز جان تو وقتی ناجور رانندگی میکردی پیرزنی که در صندلی کناری من نشسته بود می ترسید وزیر لب یک بسم الله ...غلیظ میگفت منتها سین بسم الله ش مثل شین عهدیه بود وتو فکر کردی کسی مسخره میکنه یا پنچر شده ...گفت جون من بعد از آینه یک نگاهی به پیر زنه کرد و لب به دندان گزید ...سری تکان داد و زد کنار واز اینکه بد صحبت کرده عذر و حلالیت خواست ....آره غزیز مواظب باشید هر سیسی صدای پنچر شدن نیست..والله
برچسبها: پنچر
+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 12:30 توسط علی اصغر بیک وردی
|