......برای دیدن دوستی رفتیم محل کارش که آژانس بود ومسافر جا به جا میکرد...دیگه داشتم خدا حافظی میکردم یک مشتری زنگ زد ورفیقمان با دست اشاره کرد بنشینم ..صحبتش که تمام شد گفت راننده وماشین فعلاً ندارد واز من پرسید که حوصله ماجرا جویی داری پرسیدم چطور ...فرمودند  خانمی هست که به شوهرش مشکوک است وگاهی تعقیبش میکند حالشو داری برو پول خوبی هم میدهد ...ماهم که مادر زاد کاراگاه قبول کردیم ..رفتیم وطرف را سوار کردیم ..واقعاً هیولایی بود برای خودش پشت نشست ودستورهایی میداد که هیچ فرمانده ارتشی نمیداد ...نمیدانم چه شد که شوهره فهمید آقا سرعت شو زیاد کرد از این خیابان به آن خیابان وکوچه وپس کوچه  چنان میرفت که که گویی تمام راه ها در حافظه اش از قبل برنامه ریزی شده  وما هی تو دلمان بخودمان فحش میدادیم که این چه غلطی بود ما کردیم ...پیچید داخل کوچه  ومثل تیر میرفت ...  نمیدانم چرا او رد شد ولی من هردو چرخم افتاد داخل جوی آب خانم هم جاکن شد پرت شد با مخ  آمد صندلی جلو  ....خلاصه جلو بندی ماشین وجلو بندی  خودم وخانم هم داغون شد  ...زنه عصبانی بمن بد وبیراه میگفت که راننده به بی عرضگی تو نوبره ..ماهم که دیگر حوصله مان سر رفته بود گفتیم ..ببین شوهرت حق داره  خیلی زن گهی هستی من بودم  اصلا میاوردم خونه  ..در را بهم زد وپول هم نداد ...ماهم چند تا فحش خواهر مادر به دوستمان دادیم  ..ورفتیم که یک خاکی بسرمان بریزیم  عجب زنای پیدا میشه..والله